تبليغاتX
دوشنبه هایه نفرتی

دوشنبه هایه نفرتی

به تومدیونم همیشه

اين بار مي خواهم هفت سين عيد را با ياد تو بچينم

سبزه را با ياد روي سبزه ات

سمنو به ياد شيريني لبخندت

سايه دانه به رنگ چشم هايت

سرکه با ياد ترشي مهربانيت

سيب با ياد ترديه گونه هايت

سکه با ياد درخشش قلبت

سير با ياد تندي کلامت

با همه خوبي ها و بدي هايت ... دوستت دارم

.............................................................

عیییییییییید همه مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 14:48 توسط no body |


جاده آخر نداره رسيد نا ش خياليه

افق خاكُ ببين تا بي نهايت خاليه

 

تو حصاري افتاديم كه هيچ كجاش در نداره

زندگي يه خط ممتده كه آخر نداره

 

دستامون تو دست هم زندگيا سر مي رسه

ما به هم مي رسيم اما كي به آخر مي رسه

 

لذت اومد نا تو اضطراب رفتنه

طعم آغوشي كه شيرين و تلخه با منه

  

اما كاش دونه باشيم تو خاكا پنهون بمونيم

تو رگ درختاي تازه مث خون بمونيم

 

دست آخرين مسافر كه اسير زمينه

مارُ مثل سيبي از شاخه ي دنيا بچينه

شعر:عبدلجبار کاکایی

..............................................................

مطمئنا هیچ چیز آن طوری نیست که به نظر می رسد .. احساسم را می گویم .. مطمئنا من فقط هیجان زده ام .. همین!

این واضح است .. اصلا احتیاجی نیست بگویم .. واضح است که ذهن من گنجایش فکر کردن به یک موضوع جالب را در آن واحد بیشتر ندارد .. و این روز ها .. خب .. فکر هیجان انگیزی هست که حتی رویای تو را از من می گیرد!!

مسئله به همین راحتی است!! .. اما چرا راحت هضمش نمی کنم .. گمانم سوء هاضمه گرفتم.

تازگی ها نه شاعرم نه نویسنده .. نه حتی صدای خوبی دارم .. تازگی ها هیچ چیز نیستم .. بدون هیچ رویایی .. فقط توی یک خلسه ی سنگین منتظر نشستم تا شاید یک خبر این مه خلسه برانگیز مات کننده را بمکد و قدرت حرکت را به مغزم برگرداند.

او می گفت افلاطون مسئله ی زمان را برای اولین بار حل کرده .. ما توی یک چاهیم که امروز بالاسر این چاه ایستاده .. دیروز هنوز به چاه نرسیده و فردا از چاه عبور کرده .. حالا !!! مثل اینکه یک نفر مرا از چاه بیرون کشیده باشد!!
در کنار امروز و دیروز و فردا می نشینم و دیگر رویایی ندارم .. چقدر همه چیز خالی می شود وفتی رویا را از تو می گیرند!!

من روی یک صندلی چوبی قهوه ای کمرنگ .. دور سرم پر از مه خاکستری غلیظ در محیطی که پر از هیچ است!! نشسته ام .. و حتی تو نیستی !! تو؟؟ چه می گویم .. حتی زیر پایم خالی است .. من معلقم. و مات  زده روبه رویم را نگاه می کنم .. انگار که مه مثل سیمان سرم را بی حرکت کرده .. فقط چشم هایم دور خودشان می چرخند و از هرچه می بینند عبور می کنند .. هیچ چیز قابل پردازش نیست .. چون هیچ چیز نیست که دیده شود .. فقط مه است که چشم هایم را آب می اندازد .. سینه ام تنگ می شود .. مه را نفس می کشم .. مه رسوخ می کند.

مغزم پر از مه می شود!!!

.

.

 در معرکه ی احساس .. من می شکنم یا تو

وقتی که صدا تنهاست .. من عاشقتم یا تو

 

دل در صدف سینه .. آروم نمی شینه

رویاتو بگیر از من .. حتی اگه شیرینه

 

در خاطره ی گنگم .. لبخند تو جا مونده

بردار و ببر با خود .. دلبسته ی ناخونده!!

 

تنها ترم از تردید .. بی پایه تر از امید

چشماتو نمی شه .. از شاخه ی رویا چید!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 8:54 توسط no body |


خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                        کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                         به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                  خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                         که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

                                به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

                              خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

......................................................................................................

اي پيش پرواز کبوترهاي زخمي!

باباي مفقود الاثر! باباي زخمي!


 

گیرم پدر یک آدم فرضیست ‌، باشد!

تا کی فشار خون مادر بیست باشد ؟


دور از تو سهم دختر از اين هفته هم پر!

پس کي؟! کي از حال و هواي خانه غم پر؟!

 

تا ياد دارم برگي از تاريخ بودي

یک قاب چوبی روی دست میخ بودی


توي کتابم هر چه بابا آب مي داد

مادر نشانم عکس توی قاب می داد


 

اينجا کنار قاب عکست جان سپردم

از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم


من بيست سالم شد هنوزم توي قابي!
خوب یک تکانی لا اقل مرد حسابی


 

يک بار هم از گير و دار قاب رد شو!

از سیم های خاردار قاب رد شو


برگرد! تنها يک بغل باباي من باش!
ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش

 

اي دست هايت آرزو آرزوي دست هايم

ناز و ادایم مانده روی دستهایم

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است

شايد تو هم شرمنده ي يک مشت خاکي
جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی

عيبي ندارد خاک هم باشي قبول است

یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است


 

امشب عروسي مي کنم جاي تو خالي!

پای قباله جای امضای تو خالی


اي عکس هايت روي زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش


+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 20:55 توسط no body |


صدای فریادش را که شنیدم از چهارچوب در سرک کشیدم تا ببینم چرا داد و فریاد می کند.

مرا که دید یک ضرب از جا پرید و کمی از پنجره اش دور شد ..

به طرف پنجره ی اتاقم رفتم و شیشه را باز کردم تا نسیم خنک پاییز به صورتم بخورد.

نگاهش را از من گرفت و کنج پنجره اش کز کرد .. خیره خیره نگاهش کردم و گفتم :
_" چیه ؟؟ باز صدایت را به سرت انداخته ای .. باز از کجا دلخوری .. "

نیم نگاهی به من انداخت و زیر لب غرولند کرد .. سرم را به پنجره اش نزدیک کردم و با مهربانی گفتم :

_" نکند از من دلخوری ؟؟ "

سرم را که نزدیک پنجره اش بردم دو ، سه قدم عقب رفت. چیزی نمی گفت. باز هم نگاه می کرد. گناهکارانه گفتم :

_" باشد تو راست می گویی .. اصلا فردا می رویم پرنده فروشی و یک دانه از آن خوشگل هایش را می خریم .. حالا راضی شدی ؟؟ "

فایده نداشت .. او سکوت کرده بود و نگاه غمگینش را به صورت من دوخته بود ..

_" خب باشد .. اصلا فردا برایت یک خانه ی کوچک می گیرم .. یک تاب خوشگل هم برایت می خرم .. فقط اینطوری مرا نگاه نکن .. "

حتی پلک نمی زد .. فقط چشم های پر از غمش را به صورتم دوخته بود.

عصبی شدم و با بداخمی گفتم :
_" ببین هرچه می خواهی بخواه .. اما این یکی را نه .. نمی شود بروی .. من دوستت دارم. تو مال منی .. اصلا اگر بروی از کجا معلوم که زنده بمانی .. "

باز هم چیزی نگفت. فقط نگاه غمگینش را از من گرفت و به آسمان راه راه پشت پنجره اش دوخت ..

خواهشمندانه گفتم : _" حداقل یه چیزی بگو .. "

چشمش را پایین انداخت و بی آنکه به من نگاه کند گفت :
_" جیک جیک !! "

سماجت به خرج دادم و گفتم :
_" باز که حرف خودت را می زنی .. کجا می خواهی بروی بهتر از اینجا .. آبت به راه نیست که هست .. دونت به راه نیست که هست .. دیگر چه می خواهی .. "

نگاه قهر آلودش را در قاب پنجره اش رخاند و پشتش را به من و پنجره اش کرد. سعی کردم منطقی به نظر برسم ، گفتم :

_" ببین مثل بچه ها قهر نکن .. داریم خیلی منطقی با هم حرف می زنیم .. "

برگشت. نگاه خشم آلودی به من کرد و با همان خشم بی سر و ته گفت :

_" جیک جیک جیک !!! " و دوباره به آسمان راه راه پشت پنجره اش خیره شد.

یک چیزی ته دلم شکست. یک چیزی که به گلویم فشار می آورد و چشمم را به سوزش می انداخت .

_" نمی شود بروی .. هیچ فکرش را کردی اگر بخواهی بروی تکلیف من چه می شود .. ؟ آنوقت من بدون تو چه کار کنم ؟؟ تنهایی دق می کنم که .. "

هیچ چیز نگفت اما نگاهش را هم از آسمان نگرفت .

با حسرت به این آسمان راه راه لعنتی پشت پنجره اش نگاه می کرد. انعکاس آسمان در چشمش می درخشید.

گفتم : _" خیلی بی معرفتی .. من این همه تو را دوست دارم و تو .. "

نمی دانم چرا صدایم می لرزید .. نیم نگاه تمسخر آلودی به من انداخت و دوباره به آسمان خیره شد.

دستم را با تردید پیش بردم. هوشیار شد و دو سه قدمی عقب رفت. خیز برداشته بود و منتظر عکس العمل بعدی من بود.

پنجره ی راه راهش را باز کردم و کنار نشستم .. نگاه ناباورش را به من دوخت و یک قدم جلو آمد ..

با تردید گفت : _" جیک جیک .. "

سعی کردم آرام باشم و بگویم : _" چیه ؟ .. مگر همین را نمی خواستی .. بفرما .. برو .. "

لب پنجره اش ایستاد و دوباره نگاهم کرد .. چشمش برق می زد. پرخاشگرانه گفتم :

_" برو تا پشیمون نشدم .. "

با یک حرکت ناگهانی خیز برداشت و از لب پنجره اش پرید .. و وارد آسمانی شد که دیگر راه راه نبود.

سرم را پشت پنجره اش گرفتم .. جلوی چشمم یک آسمان آبی راه راه بود و او که با خوشحالی این طرف و آن طرف می رفت و به من نگاه می کرد و می گفت : _" جیک جیک .... !

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:10 توسط no body |


کاش می دانستم چیست ..

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است!!


اما هر چه می کنم در قفس باز نمی شود ..

می دانم .. که چیزی .. حرفی .. واژه ای در قفس است و خودش را به دیوار می کوبد .. اما هر چه می گردم .. در قفس پیدا نمی شود!! .. احتمالا اینبار قفس اصلا در ندارد.

شاید زیادی هول کرده ام .. آنچنان مضطرب و آشفته ام که اگر دری هم باشد من نمی بینم .. می ترسم دیر بجنبم و قفس کار خودش را بکند .. و واژه ی بی واژگی ام را بمیراند.

واژه تا قلبم بالا آمده .. سنگینی اش را می فهمم .. شوق پروازش را درک می کنم .. اما نمی توانم رهایش کنم.

دستم را روی سینه ام می گذارم .. شاید گرمایش را حس کند و کمتر بی تابی کند .. شاید بفهمد که بی خیال ننشسته ام و کمتر به اضطرار بیندازدم.

آرام می گیرد .. اما فقط تا زمانی که دستم با قفس سینه ام در تماس است .. به محض قطع تماس دوباره بی تابانه خودش را به در و دیوار قفس می کوبد و فریاد پر سکوتی سر می دهد ..

با عجله به هرجا که بشود سرک می کشم .. کیبورد و مانیتور .. کاغذ و قلم .. حافظ و مولانا .. شاید بتوان نوشت!!
با شعر امتحان می کنم .. بیش از دو نیم خط نمی شود ..

تو را ادامه می دهم .. همین ترانه می شود .. منظورم هذیان بود!!
کاش می دانستم چیست آنچه از عمق نگاهت جاریست .. نه .. چیزی شبیه این بود .. با این وجود کاش می دانستم چیست .. آنچه سرگردانم کرده و من حتی نمی شناسمش تا بیرونش بکشم .. از این قفس تنگ.

هر چه می کنم نمی شود .. خودش را پنهان می کند .. با شاعرانگی جلو می روم .. مخفی می شود !!

ادیبانه می خواهم بشناسمش .. وحشیانه عصیان می کند ..

درمانده می شوم ورهایش می کنم ... همچون اشک از پرتگاه چشمانم خودش را رها می کند!!

.

.

کفشی از جنس حضور

جاده ای خیس

از بوسه ی نور!!

خستگی را بنویس

می رسد باران ..

با نماهنگ عبور!!

.

.

.

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 ماه با چهره ی زیبا هنوز

در پی خورشید خود از شب به روز

می رود خورشید از مشرق به غرب

مه شتابان می دود در تاب و تب

می گریزد نور باز از چنگ او

ماه اما با هزاران آرزو

می رود اینجا و آنجا در پی اش

کاش می شد او بماند با دلش

......................

روز ها از پی هم می رود

اشک ها در نگاهی می دود

آسمان در سایه ای پل می زند

سیل اشکی بر سر گل می زند

گل نگاهش مانده بر ابر سیاه

تشنه ی یک قطره از آغوش ماه

ماه اما همچنان دنبال نور

در دلش یک آسمان مستی و شور

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:52 توسط no body |


دست هایم را به تو دادم .. تا کورمال کورمال از تاریکی فرار کنی .. اما .. تو مثل برف سرد بودی ..

مثل سنگ سخت بودی .. تو یخ زده بودی و دست هایم را در برف گم کردی .. تو بی تقصیر بودی .. منجمد شده بودی .. مات و بی حرکت ..!

قلبم را از سینه بیرون کشیدم و در دامنت انداختم .. شاید از گرمایش .. یخت باز شود و بتوانی شب را پس بزنی .. اما تو حتی آن را ندیدی .. نپسندیدی .. تو آن یکی را _که نمی دانم از کجا پیدا کرده بودی_ بیشتر دوست داشتی .. سنگی از جنس بلور !

پای آفتاب که به میان آمد .. روز که شد ..

داشتی کم کم آب می شدی .. نه .. گریه نمی کردی .. فقط آب می شدی .. چشم های بسته ات را از آفتاب می گرفتی تا باقیمانده ی تاریکی را از تو فراری ندهد.

ابر شدم ..

................................................................................................

اگر می باریدم و روی سرت می ریختم .. حتما زودتر یخت باز می شد .. تازه آن وقت یک کمان هفت رنگ از آسمان تا قلبت پل می زدو وادارت می کرد که نور را ببینی .. قطره قطره .. چکه چکه .. آب شدم و سقوط کردم .. نه .. هبوط کردم از ارتفاع عشق.. به همه جا می باریدم جز تو .. در و دیوار و خاک و سنگ و .. بدتر از همه چاه ..!

تو چتر داشتی .. بزرگ و سیاه !!

..............................................................................

می توان رشته ی این چنگ گسست

                          می تون ان کاسه ی آن تار شکست

می توان فرمان داد :

                   هان !! ای طبل گران ..

                                     زین پس خاموش بمان ..

.

.

به چکاوک اما .. نتوان گفت مخوان !!


                                    نتوان گفت مخوان .. !

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 10:8 توسط no body |


 

 

دینگ دینگ ـــ"
زنگ ساعت شماته دار که به صدا در می آید چشم هایم را می بندم تا رویای قدیمیمان را دوباره مرور کنم ..
من و تو .. تنها .. توی یک قایق نشسته ایم و روی آب های نسبتا طولانی بالا و پایین می رویم .. باد سرد و مرطوب دریا از روی صورتمان رد می شود .. موهای تو آشفته می شود .. من یخ می کنم و خودم را تا جایی که ممکن است در لباسم پنهان می کنم .. تو به روی من می خندی و نگاهت را به ساحل می دوزی .. ما هیچ کدام دوست نداریم از دریای طوفانی نجات پیدا کنیم.
آب به صورتت می پاشد .. قیافه ات بامزه شده .. ابروهای پیوندت در هم گره خورده و به من می فهماند که چقدر سعی می کنی تعادلت را حفظ کنی و کف قایق پخش نشوی .. من دندان هایم به هم می خورد ..اما تو .. انگار نه انگار ..عین خیالت نیست که نیست ..
ما هردو می خندیم و می لرزیم و به ساحل نگاه می کنیم ..
انگار دریا خیلی از خنده هایمان خوشش نیامده .. یک موج بزرگ زیر قایق می زند و .. من خودم را به لبه ی قایق می چسبانم .. اما وقتی سر بلند می کنم .. تو دیگر نیستی ..
نور زرد فانوس دریایی با هوای مه آلود دریا مثل یک مخروط قاطی شده .. موج ها بالا و پایین می روند .. اما از تو اثری نیست ...
من مانده ام و قایق و ساحلی که از دور پیداست ..
_"
دینگ دینگ .. "
ساعت شماته دار هنوز زنگ می زند .. و دوازدهمین روز نبودنت را اعلام می کند

 

 

 

................................................................................................................

هنوزهم دستهایم را مثل دوران کودکی به دیوار میمالم و راه می روم

هنوزهم اگر خاکی ببینم در گوشه ا ی میروم و به یاد دوران کودکی بازی می کنم

هنوزهم مثل دوران کودکی مشقهایت را مینویسم

هنوز هم وقتی باران می اید در را می بندم و خود را   زیر باران با تو می بینم

تو بزرگ شدی

من ساده بودم بزرگ شدنت را ندیدم

هر کاری کردم بزرگ نشدم

چرا دروغ خودم نخواستم بزرگ شوم

چون در کودکی تو را داشتم 

در بزرگی عکس کودکی تو 

پس همان بهتر کودک بمانم و با تو باشم 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:43 توسط no body |


روز مبادا

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...



مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !



* * *



وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...



هر روز بی تو
روز مبادا است !

...........................................................................................................

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟


می‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنكه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد


خوب می‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی‌بایست داد

.......................................................

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟



 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 16:41 توسط no body |


دوباره مثل قدیما کنار هم نشستیم و پاهامون دراز کردیم.

یواشکی با چشمات چک می کنی که نکنه پای من جلوتر از پای تو باشه.مثل همیشه!

می خوای بگی بلندتری، می خوای بگی بزرگ تری.

انگار دوباره همه شیطنت بچگی می ریزی توی چشمای مغرورت من یاد جر زدنت می افتم                                              

شروع می کنی ، " اتل متل توتوله..." نه! صدات دیگه بچگونه نیست.

مثل یه پرنده شاد پر نمی کشه توی فضای ذهن من. اما هنوز زنگ داره، نه زنگ خنده های بی بهونه.

زنگ خطره به گوش من. زنگ شروع قصه همیشگی تو که دوست داری مثل افسانه غریبش بکنی.

من بی خودی منتظرم که تو بازم زبونت بگیره ، من بخندم و دوباره همه چی رنگ بازی بشه، رنگ شوخی.

اما امروز برای تو هیچی بازی نیست، مسابقه است.

تو هنوز عادت داری که بجنگی، تو هنوز نیاز داری که برنده باشی و من می ترسم!

چقدر از آخر این بازی می ترسم.

وحشت دارم از به هم ریختن قصه ای که تو با دروغ ، با فریب، رنگ افسانه بهش زدی.

من از باختن تو می ترسم و بردن خودم. حیف که تو نمی خوای بفهمی!

" یک زن کردی بستون..." نگاهم لیز می خوره روی دستای تو !

دلم می لرزه مثل دستات ، چشمامو می بندم و دعا می کنم.

از ته دل آرزو می کنم که این دفعه جر نزنی ، که یه بار هم که شده تن بدی به باختن، باختن بی تقلب.

چشمامو می بندم و دعا میکنم جرات کنی یه بار هم که شده " یه پاتو ورچینی "!

توی دلم بهت می گم " سختیش همین یه پاته، باور کن ! "

چشمامو باز می کنم " هاچین و واچین یه پاتو..." دوباره نوبت توئه که ببازی.

اما طولش میدی، دستت زیرکانه از روی پاهای خودت رد می شه ، می شینه رو پاهای من .

کسی درونم فریاد می کشه " نه " و تو می گی " بر...چین! " و می خندی.

خنده برد ، خنده پیروزی و من بازنده ، پاهامو برمی چینم اما ... بال هامو باز می کنم.

 

 

مجبورم پر بگیرم ، باور کن! تو خودت باعث شدی تو با بازی پر تقلبت کاری کردی که به پاهام، به زمین عادت نکنم.

من پر می کشم و تو می مونی با پاهایی که هیچ وقت برچیده نشدن !

ببخشید، من بزرگترم از این که دیگه کنارت بشینم و اتل متل بازی کنم

حالا من یه همیشه بازنده بزرگم و تو یه همیشه برنده کوچولو که باید دنبال یه همبازی جدید بگرده.

این چندمین هم بازیه که پر می کشه و تنهات میذاره برنده ؟؟؟

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

 

 

به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
 و خندیده بود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 10:4 توسط no body |


تنهایی ...

رسم دوستی این است

         روزی با کسی آشنا می شوی

انتخاب می کنی...

            دوست می داری

دوست می دارد

        و روز بعد : ........ فاصله

تنهایی ...

      تنهایی ...

//////////////////////////////////////////////////

۱۰ثانیه تا انتها ،  پایانی بی سر و صدا

 

بی خبر از هر شب و روز ، منو یه شمع نیمه سوز

 

یکی گذشت از ثانیه ، 9 تای دیگه باقیه

 

ای کاش تو لحظه ای که رفت ،  میدیدمش 1 بار دیگه

 

اون دور بودو تو حسرتش ، ثانیه ها که میگذشت

 

ای کاش تو این 1 ثانیه ، بی بودنش نمیگذشت

 

ساعت میگه 2 ثانیه ، 8 تای دیگه باقیه

 

یه عمر نشستم منتظر ،  کی میگه اینا بازیه

 

فقیر بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه

 

یه عمری چشم به در بودم ، این آخر ها هم چشم به راه

 

ساعت بازم بهم میگه ، 3 ثانیه رفته دیگه

 

خبر داری چه زود گذشت ،  مونده فقط 7 ثانیه

 

هی با خودم گفتم میاد ، امیدتو ندی به باد

 

داد میزنم پس کی میای ، کسی جوابمو نداد

 

من موندمو 2 ثانیه ، ازم فقط این باقیه

 

ثانیه پشت سر هم ، رفتن تا شش و هفت و هشت

 

لحظه تو گوشام داد میزد ، 8 ثانیه ازت گذشت

 

من موندمو 2 ثانیه ، ازم فقط این باقیه

 

هنوز نشستم منتظر ، چشم امیدم ساقیه

 

آی ای باد سحر ،  واسش ببر تو این خبر

 

بگو که من تا آخرین ،  خیره بودم چشمام به در

 

ثانیه نهم که رفت ،  مونده فقط 1 ثانیه

 

سرت سلامت نازنین ، از من یه لحظه باقیه

 

قسمت نشد ببینمت ،  شاید که لایق نبودم

 

منتظرت موندم ،  یه وقت نگی که عاشق نبودم

 

ثانیه ی 10 گل یاس ،  راحت شدم دیگه خلاص

 

آزاد شدم بیام پیشت  ، بی واهمه بی چرا

 

قشنگ ترین ثانیه ها ،  این 10 تا بود که زود گذشت

 

رویای شیرین بود و ناز

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 9:27 توسط no body |