تبليغاتX
دوشنبه هایه نفرتی

دوشنبه هایه نفرتی

به تومدیونم همیشه

ديگر از هر چه هست بيزارم

مثل ابر بهار مي بارم

برو اي انكه بعد ديدارت

گره افتاده در كارم

پدرم با نگاه خود مي گفت

 لايق لاي جرز ديوارم

مادرم مديست مي گريد

چون گمان مي كند تب دارم

ديگر اين روزها خودم دارد

باورم مي شود كه بيمارم

يك نفر گفت خوب خواهم شد  

به فرا موشيت كه بسپارم

گفتم اي عشق اگر بعد از اين

بدهي مثل قبل ازارم

به تمامي حرمتت سوگند

روي قلبت گلوله مي كارم

به تو هر چه سخت مديونم

به خودم بيشتر بدهكارم

هر چه بر من گذشت حقم بود

من از اين بيشتر سزاوارم

تو گناهي نداري اي زيبا

مرگ برمن كه دوستت دارم

سحر گا هان كه تا بوتم به دوش اشنايان ره سپر خانه جاويد مي گردد تو هم اي اشناي سنگدل از خانه برون اي بگو

بدرود

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 16:9 توسط no body |


خيلي وقت بود نيومده بودم اما حالا اومدم

چن وقتي با يكي اشنا شدم كه اگه كمتر از اون نباشه با اون برابره اين چن وقت خيلي جيزا ازش ياد گرفتم

راهنماييهاش حرف زدنش خبلي اشناس حرفاش خيلي به دل ميشينه

حرفاش خيلي صادقانس

يه جورايي عينه خودمه البته اينم بگم تو همين اينترنت باهاش اشنا شدم

مي خواستم تو اين وبلاگم ازش تشكر كنم كه به حر فام و دردو دلام گوش داده

ممنونم ازت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 12:28 توسط no body |


به حقیقت برو و بگو : آمدم .

اگر گفتند : این جا چرا آمدی ؟    

بگو : به کجا روم و به کدام در رو کنم ؟

اگر گفتند : به اذن کی آمدی ؟       

بگو : در خانه ی رحمت و فیض همیشه گشاده است .

اگر گفتند : تا به حال کجا بودی ؟ چرا دیر آمدی ؟       

بگو : راه گم کرده بودم .نمی دانستم ، گرفتار بودم، دنیا مرا شکار کرده بود . حواسم نبود !

اگر گفتند:  چه آوردی ؟     

بگو : دل شکسته !

اگر پرسیدند : تو که با این همه گناه آمدی با تو چه کنیم ؟      

بگو: گناه را ببخشید .

اگر گفتند : قابلیت نداری !     

بگو : قابلیت را شما بدهید .

اگر گفتند : بیرونش کنید.       

بگو : از این در بیرونم کنید از یه در دیگه میام .

اگر گفتند : ماشا ء اله بلبل زبونم که هستی ! 

بگو : بلبل وقتی به گل می رسه ، نیازی نیست کسی به او چَه چَه زدن و خواندن بیاموزد .

اگر گفتند : چه می خواهی ؟     

بگو :جز تو ما را هوای دیگر نیست .

بلبل گل را می خواهد و بس !

...... دل به دست غير دادن ديوانگي است من پشيمانم، ولي خودكرده را تدبير نيست خانه دل را به هر معماري من دادم نشان گفت: كه اين ويرانه را قابل تعمير نيست....................................................................................................................................

اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....صبر کن سکه بيندازيم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 9:22 توسط no body |


صداي چک چک اشکهايت

را از پشت ديوار زمان مي شنوم

و مي شنوم که چه معصومانه

در کنج سکوت شب ‌،

براي ستاره ها

ساز دلتنگي مي زني

و من مي شنوم

مي شنوم هياهوي زمانه را که

تو را از پريدن و پرکشيدن

باز مي دارد آه ،

اي شکوه بي پايان

اي طنين شور انگير

من مي شنوم

به آسمان بگو

که من مي شکنم !

هر آنچه تو را شکسته

و مي شنوم

هر آنچه در سکوت تو نهفته

................................................................

نم نم باران چشمان تر بنفشه را دل داری داد و گفت

  چرا می ترسی مگر آسمان دل ندارد که عاشق باشد

  بنفشه بغض سکوتش شکست

  و گفت آسمان دلدار ندارد که عاشق باشد

  شمع گریست و سوسن خندید و گفت

  چرا می ترسی مگر پروانه دل ندارد که عاشق باشد

  شمع سکوت شعله ور شدن را شکست و گفت

  پروانه دل دار ندارد که عاشق باشد

  پرنده گریست و یاس خندید و گفت

  چرا می ترسی  مگر انسان دل ندارد که عاشق باشد

  پرنده سکوت پرواز را شکست و گفت

  انسان دل دار دارد

  انسان خداوند

...............................................................

انسان دل دار دارد

  انسان خداوند را دارد

  اما تنها اوست که می ترسد عاشق باشد

  چون عشق ندیده و معنایش را هم نفهمیده است

  انسان  ... انسان می ترسد عاشق باشد

...........................................

یا علی قسمت می دم به حسنو حسین.و صورت کبود فاطمه برام یه کاری کن

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:8 توسط no body |


برای بار هزارم سه شنبه اس ام اس زدم بازم جوا بم و نداد

دیگه نمی دونم چی کار کنم

ای خدا راهی بزار جلوم خودت کمکم کن خودت به من بگو چی کار کنم

...........................................................................................................................

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:27 توسط no body |


يادم مياد دوشنبه 17 اردي بهشت امسال 12 ظهر بودبه خودم جرات دادم تا بهت سالها شمع دل افروختم

هر جوري بود با تموم دلهره استرس گوفتم

تو هم با تموم غرورت عشق پاك منو بچه بازي دونستي

دست رد به سينم زدي اما بازم من دنبالتم دست از سرت بر نمي دارم تا وقتي كه ماله من شي

نميذارم دست كس ديگه بيفتي

....................................

ازت مي خوام منو دست كم نگيري جون هركي كه دوسش داري و بهش معتقديؤ مي پرستيش

مي دونم يه روز بر ميگردي

اون روز نزديكه

........................................................................................

خذايا تورو قسم ميدم به شهيد اين ماه من و تنها نذار

......

..........

.................

سالها شمع دل افروخته وسوخته ام

تا ز پروانه كمي عاشقي اموختم

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:14 توسط no body |


خيلي سعي كردم خودمو بهش بشناسونم اما چيكار كنم منو نشناخت از عشقم به سادگي رد شد

منو تنها گذاشت

هر چي گفتم به خدا عشق من پاكه اما كو دريغ از يه جو احساس

حالا كه دارم از اين شهر ميرم دوست دارم يه بار ديگه بگم دوستت دارم

اما اي كاش  بفهمي

 

يك ان شد اين عاشق  شدن

دنيا همان يك لحظه  بود

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 9:15 توسط no body |


می خواهم از اشکهای دلتنگی ا م وضو سازم و در سجاده حقیقت نمازم را با شکوه بر پا کنم و در اغوش خدا ارام بگیرم.........................

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:31 توسط no body |