تبليغاتX
دوشنبه هایه نفرتی

دوشنبه هایه نفرتی

به تومدیونم همیشه

 

پیشینیان با ما

در کار این دنیا چه گفتند؟

 

گفتند: باید سوخت

گفتند : باید ساخت

 

گفتیم : باید سوخت ،

اما نه با دنیا

که دنیا را!

 

گفتیم : باید ساخت،

اما نه با دنیا

که دنیا را

..........................

ما که هستیم به ایمان پر از شک دلخوش

طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش

 

پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز

با همان هلهله شادیم که کودک دلخوش

 

ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ !

ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش !

 

 

جز دو رویی و ریا سکه نیاندوخته ایم

کودکانیم و به سنگینی قلک دلخوش

 

باد ، حیثیت این مزرعه را با خود برد

ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش!!

......................

صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

 

بی تو می گویند تعطیل است کار عشقبازی

عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

 

جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو اما

خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 17:48 توسط no body |


انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولی من بمونی ...

 

انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ، تو هم فكر فرار رو از سرت بيرون كنی !

 

انتظار نداشتم شريک غم هام بشی و شاديهای كوچیكت رو به من تعارف كنی ...

 

انتظار نداشتم وقتی از پشت ميله ها، آزادی رو نگاه می كنی، منو هم تو روياهات بـبـيـنـی ...

 

انتظار نداشتم وقتی يواشكی كليدها رو از جيب نگهبان برداشتی، منو محرم بدونی !

 

حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی، كليدها رو با خودت نبری ... !

 


فقط انتظار داشتم به حرمت :

 

تموم خاطرات مشترکمــون

 

تموم يادگاريهامون رو ديوار


تموم خط های شمارش روزهای شب زدمون رو ديوار


تموم دوستت دارم های رو ديوار


تموم قلب های تيرخورده رو ديوار


آروم صدام می كردی و می گفتی

 


آروم صدام می كردی و می گفتی

 

                                                                                                

 

خداحافظ رفیق

ررررررررررررررررررررررررررررررررر

دلتنگم برای همه نداشته هایم

دلتنگم برای همه اسمان

برای اسمان شب

شب بی ستاره

 وستاره بی شب

وشب عمر من فرا نرسیده بر گرد

 

کنار استگاه ایستادهام تااز راه بیایی

همه امدندو رفتند

توهم به ناگه امدی من خوشحال شدم خوشحالیم دیدن صورت تو بود

من انگشتر دستت را ندیدم

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:6 توسط no body |


راز شقایق

 

شقایق گفت باخنده: نه‌بیمارم، نه‌تبدارم

اگر سرخم چنان آتش، حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی

نه با این‌رنگ و زیبایی

نبودم آن‌زمان هرگز، نشان‌عشق و شیدایی

یکی‌از روزهایی‌که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می‌سوخت

تمام غنچه‌ها تشنه

و من بی‌تاب و خشکیده

تنم در آتشی می‌سوخت

ز ره آمد یکی‌خسته

به‌پایش خار بنشسته

و عشق از چهره‌اش پیدای‌پیدا بود

ز آنچه زیر‌لب می‌گفت

شنیدم سخت شیدا بود

نمی‌دانم چه بیماری به‌جان دلبرش افتاده‌بود، امّا

طبیبان گفته‌بودندش

اگر یک شاخه‌گل آرد

از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه‌اش‌را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش می‌گفت

بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده

و یک‌دم هم نیاسوده

که افتاد چشم او ناگه به‌روی من

بدون لحظه‌ای تردید، شتابان شد به‌سوی من

به آسانی مرا باریشه ازخاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می‌رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را، رو به بالاها

تشکر از خدا می‌کرد

پس از چندی، هوا چون کورۀ آتش، زمین می‌سوخت

و دیگر داشت در دستش، تمام ریشه‌ام می‌سوخت

به لب‌هایی که تاول داشت گفت: امّا چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه‌اش سوزد که وای‌ برمن

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست؛

 

خودش هم تشنه‌بود امّا !!!

نمی‌فهمید حالش را

چنان می‌رفت و من در دست او بودم

و حالا من تمام هست‌او بودم

دلم می‌سوخت، امّا راه‌پایان کو؟

نه حتّی آب، نسیمی در بیابان کو؟

و دیگر داشت در دستش، تمام‌ جان من می‌سوخت

که ناگه

روی زانوهای‌خود خم شد

دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد

کمی اندیشه کرد، آنگه

مرا در گوشه‌ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را، با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

 

امّا آه!

صدای قلب او گویی، جهان را زیرو رو می‌کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می‌کرد

و هر چیزی که هرجا بود، با غم روبه‌رو می‌کرد

نمی‌دانم چه می‌گویم؟

به جای آب، خونش را

به من می‌داد

و بر لب‌های او فریاد:

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

 

و من ماندم

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:9 توسط no body |



عشق يعني با تو خواندن از جنون



عشق يعني سوختنها از درون،



عشق يعني سوختن تا ساختن ،



عشق يعني عقل و دين را باختن



عشق يعني دل تراشيدن ز گل ،



 عشق یعنی گم شدن در باغ دل



عشق يعني تو ملامت کن مرا،



  عشق يعني مي ستايم من تو را ،



عشق يعني در پي تو در به در ،



عشق يعني يک بيابان درد سر،



عشق يعني با تو آغازسفر   



عشق يعني قلبي آماج خطر،



عشق يعني تو برانا ز خود مرا   ،



عشق يعني باز مي خوانم تو را ،



 عشق يعني بگذري از آبرو ،



عشق يعني کلبه هاي آرزو،



عشق يعني با تو گشتن هم کلام،


عشق يعني شاخه اي گل در سبد ،



عشق يعني دل سپردن تا ابد ،



عشق يعني سروهاي سربلند

عشق يعني خارها هم گل کنند،



عشق یعنی تو بسوزانی مرا ،



عشق يعني سايه بانم من تو را ،



عشق  يعني بشکني قلب مرا ، 


عشق يعني مي پرستم من تو را،



عشق يعني آن نخستين حرفها ،



عشق يعني در ميان برفها  



عشق يعني ياد آن روز نخست ،



عشق يعني هر چه در ان یاد توست  ،



عشق يعني تک درختي در کوير ،



  يعني عاشقاني سر به زير، عشق



عشق يعني بگذري از هفت خان ،



عشق يعني آرش و تير و کمان ....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 21:3 توسط no body |