|
|
|
به تومدیونم همیشه |
|
پیشینیان با ما در کار این دنیا چه گفتند؟ گفتند: باید سوخت گفتند : باید ساخت گفتیم : باید سوخت ، اما نه با دنیا که دنیا را! گفتیم : باید ساخت، اما نه با دنیا که دنیا را .......................... ما که هستیم به ایمان پر از شک دلخوش طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز با همان هلهله شادیم که کودک دلخوش ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ ! ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش ! جز دو رویی و ریا سکه نیاندوخته ایم کودکانیم و به سنگینی قلک دلخوش باد ، حیثیت این مزرعه را با خود برد ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش!! ...................... صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد بی تو می گویند تعطیل است کار عشقبازی عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو اما خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد
انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولی من بمونی ... انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ، تو هم فكر فرار رو از سرت بيرون كنی ! انتظار نداشتم شريک غم هام بشی و شاديهای كوچیكت رو به من تعارف كنی ... انتظار نداشتم وقتی از پشت ميله ها، آزادی رو نگاه می كنی، منو هم تو روياهات بـبـيـنـی ... انتظار نداشتم وقتی يواشكی كليدها رو از جيب نگهبان برداشتی، منو محرم بدونی ! حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی، كليدها رو با خودت نبری ... ! تموم خاطرات مشترکمــون تموم يادگاريهامون رو ديوار خداحافظ رفیق ررررررررررررررررررررررررررررررررر دلتنگم برای همه نداشته هایم دلتنگم برای همه اسمان برای اسمان شب شب بی ستاره وستاره بی شب وشب عمر من فرا نرسیده بر گرد کنار استگاه ایستادهام تااز راه بیایی همه امدندو رفتند توهم به ناگه امدی من خوشحال شدم خوشحالیم دیدن صورت تو بود من انگشتر دستت را ندیدم
شقایق گفت باخنده: نهبیمارم، نهتبدارم اگر سرخم چنان آتش، حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با اینرنگ و زیبایی نبودم آنزمان هرگز، نشانعشق و شیدایی یکیاز روزهاییکه زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش میسوخت تمام غنچهها تشنه و من بیتاب و خشکیده تنم در آتشی میسوخت ز ره آمد یکیخسته بهپایش خار بنشسته و عشق از چهرهاش پیدایپیدا بود ز آنچه زیرلب میگفت شنیدم سخت شیدا بود نمیدانم چه بیماری بهجان دلبرش افتادهبود، امّا طبیبان گفتهبودندش اگر یک شاخهگل آرد از آن نوعی که من بودم بگیرند ریشهاشرا و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش میگفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یکدم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه بهروی من بدون لحظهای تردید، شتابان شد بهسوی من به آسانی مرا باریشه ازخاکم جداکرد و به ره افتاد و او میرفت و من در دست او بودم و او هر لحظه سر را، رو به بالاها تشکر از خدا میکرد پس از چندی، هوا چون کورۀ آتش، زمین میسوخت و دیگر داشت در دستش، تمام ریشهام میسوخت به لبهایی که تاول داشت گفت: امّا چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشهاش سوزد که وای برمن برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست؛ خودش هم تشنهبود امّا !!! نمیفهمید حالش را چنان میرفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هستاو بودم دلم میسوخت، امّا راهپایان کو؟ نه حتّی آب، نسیمی در بیابان کو؟ و دیگر داشت در دستش، تمام جان من میسوخت که ناگه روی زانوهایخود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد، آنگه مرا در گوشهای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را، با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت امّا آه! صدای قلب او گویی، جهان را زیرو رو میکرد زمین و آسمان را پشت و رو میکرد و هر چیزی که هرجا بود، با غم روبهرو میکرد نمیدانم چه میگویم؟ به جای آب، خونش را به من میداد و بر لبهای او فریاد: بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل و من ماندم و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد
|