تبليغاتX
دوشنبه هایه نفرتی

دوشنبه هایه نفرتی

به تومدیونم همیشه

دوباره مثل قدیما کنار هم نشستیم و پاهامون دراز کردیم.

یواشکی با چشمات چک می کنی که نکنه پای من جلوتر از پای تو باشه.مثل همیشه!

می خوای بگی بلندتری، می خوای بگی بزرگ تری.

انگار دوباره همه شیطنت بچگی می ریزی توی چشمای مغرورت من یاد جر زدنت می افتم                                              

شروع می کنی ، " اتل متل توتوله..." نه! صدات دیگه بچگونه نیست.

مثل یه پرنده شاد پر نمی کشه توی فضای ذهن من. اما هنوز زنگ داره، نه زنگ خنده های بی بهونه.

زنگ خطره به گوش من. زنگ شروع قصه همیشگی تو که دوست داری مثل افسانه غریبش بکنی.

من بی خودی منتظرم که تو بازم زبونت بگیره ، من بخندم و دوباره همه چی رنگ بازی بشه، رنگ شوخی.

اما امروز برای تو هیچی بازی نیست، مسابقه است.

تو هنوز عادت داری که بجنگی، تو هنوز نیاز داری که برنده باشی و من می ترسم!

چقدر از آخر این بازی می ترسم.

وحشت دارم از به هم ریختن قصه ای که تو با دروغ ، با فریب، رنگ افسانه بهش زدی.

من از باختن تو می ترسم و بردن خودم. حیف که تو نمی خوای بفهمی!

" یک زن کردی بستون..." نگاهم لیز می خوره روی دستای تو !

دلم می لرزه مثل دستات ، چشمامو می بندم و دعا می کنم.

از ته دل آرزو می کنم که این دفعه جر نزنی ، که یه بار هم که شده تن بدی به باختن، باختن بی تقلب.

چشمامو می بندم و دعا میکنم جرات کنی یه بار هم که شده " یه پاتو ورچینی "!

توی دلم بهت می گم " سختیش همین یه پاته، باور کن ! "

چشمامو باز می کنم " هاچین و واچین یه پاتو..." دوباره نوبت توئه که ببازی.

اما طولش میدی، دستت زیرکانه از روی پاهای خودت رد می شه ، می شینه رو پاهای من .

کسی درونم فریاد می کشه " نه " و تو می گی " بر...چین! " و می خندی.

خنده برد ، خنده پیروزی و من بازنده ، پاهامو برمی چینم اما ... بال هامو باز می کنم.

 

 

مجبورم پر بگیرم ، باور کن! تو خودت باعث شدی تو با بازی پر تقلبت کاری کردی که به پاهام، به زمین عادت نکنم.

من پر می کشم و تو می مونی با پاهایی که هیچ وقت برچیده نشدن !

ببخشید، من بزرگترم از این که دیگه کنارت بشینم و اتل متل بازی کنم

حالا من یه همیشه بازنده بزرگم و تو یه همیشه برنده کوچولو که باید دنبال یه همبازی جدید بگرده.

این چندمین هم بازیه که پر می کشه و تنهات میذاره برنده ؟؟؟

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

 

 

به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
 و خندیده بود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 10:4 توسط no body |


تنهایی ...

رسم دوستی این است

         روزی با کسی آشنا می شوی

انتخاب می کنی...

            دوست می داری

دوست می دارد

        و روز بعد : ........ فاصله

تنهایی ...

      تنهایی ...

//////////////////////////////////////////////////

۱۰ثانیه تا انتها ،  پایانی بی سر و صدا

 

بی خبر از هر شب و روز ، منو یه شمع نیمه سوز

 

یکی گذشت از ثانیه ، 9 تای دیگه باقیه

 

ای کاش تو لحظه ای که رفت ،  میدیدمش 1 بار دیگه

 

اون دور بودو تو حسرتش ، ثانیه ها که میگذشت

 

ای کاش تو این 1 ثانیه ، بی بودنش نمیگذشت

 

ساعت میگه 2 ثانیه ، 8 تای دیگه باقیه

 

یه عمر نشستم منتظر ،  کی میگه اینا بازیه

 

فقیر بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه

 

یه عمری چشم به در بودم ، این آخر ها هم چشم به راه

 

ساعت بازم بهم میگه ، 3 ثانیه رفته دیگه

 

خبر داری چه زود گذشت ،  مونده فقط 7 ثانیه

 

هی با خودم گفتم میاد ، امیدتو ندی به باد

 

داد میزنم پس کی میای ، کسی جوابمو نداد

 

من موندمو 2 ثانیه ، ازم فقط این باقیه

 

ثانیه پشت سر هم ، رفتن تا شش و هفت و هشت

 

لحظه تو گوشام داد میزد ، 8 ثانیه ازت گذشت

 

من موندمو 2 ثانیه ، ازم فقط این باقیه

 

هنوز نشستم منتظر ، چشم امیدم ساقیه

 

آی ای باد سحر ،  واسش ببر تو این خبر

 

بگو که من تا آخرین ،  خیره بودم چشمام به در

 

ثانیه نهم که رفت ،  مونده فقط 1 ثانیه

 

سرت سلامت نازنین ، از من یه لحظه باقیه

 

قسمت نشد ببینمت ،  شاید که لایق نبودم

 

منتظرت موندم ،  یه وقت نگی که عاشق نبودم

 

ثانیه ی 10 گل یاس ،  راحت شدم دیگه خلاص

 

آزاد شدم بیام پیشت  ، بی واهمه بی چرا

 

قشنگ ترین ثانیه ها ،  این 10 تا بود که زود گذشت

 

رویای شیرین بود و ناز

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 9:27 توسط no body |


 

بس است....

حالم بد نيست غم کم می خورم

 کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم

خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است 

 کافرم! ديگر مسلمانی بس است

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

آه! در شهر شما ياری نبود

 قصه هايم را خريداری نبود!!!

خسته ام از قصه های شوم تان

 خسته از همدردی مسموم تان

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!

هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه

    ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

آخر دنيا.....

 

 

برايم دست تکان می دهی دورا دور

زمين چند دور دور خودش می چرخد

تو هنوز هم دست تکان می دهی

و تکرار می شوی

من سرم گيج می رود

تو و تکرارت سر از جايی در می آوريد که من آن جا نيستم

اينجا برای لحظه ای هم که شده 

دنيا به آخر می رسد

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:7 توسط no body |