تبليغاتX
دوشنبه هایه نفرتی

دوشنبه هایه نفرتی

به تومدیونم همیشه

کاش می دانستم چیست ..

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است!!


اما هر چه می کنم در قفس باز نمی شود ..

می دانم .. که چیزی .. حرفی .. واژه ای در قفس است و خودش را به دیوار می کوبد .. اما هر چه می گردم .. در قفس پیدا نمی شود!! .. احتمالا اینبار قفس اصلا در ندارد.

شاید زیادی هول کرده ام .. آنچنان مضطرب و آشفته ام که اگر دری هم باشد من نمی بینم .. می ترسم دیر بجنبم و قفس کار خودش را بکند .. و واژه ی بی واژگی ام را بمیراند.

واژه تا قلبم بالا آمده .. سنگینی اش را می فهمم .. شوق پروازش را درک می کنم .. اما نمی توانم رهایش کنم.

دستم را روی سینه ام می گذارم .. شاید گرمایش را حس کند و کمتر بی تابی کند .. شاید بفهمد که بی خیال ننشسته ام و کمتر به اضطرار بیندازدم.

آرام می گیرد .. اما فقط تا زمانی که دستم با قفس سینه ام در تماس است .. به محض قطع تماس دوباره بی تابانه خودش را به در و دیوار قفس می کوبد و فریاد پر سکوتی سر می دهد ..

با عجله به هرجا که بشود سرک می کشم .. کیبورد و مانیتور .. کاغذ و قلم .. حافظ و مولانا .. شاید بتوان نوشت!!
با شعر امتحان می کنم .. بیش از دو نیم خط نمی شود ..

تو را ادامه می دهم .. همین ترانه می شود .. منظورم هذیان بود!!
کاش می دانستم چیست آنچه از عمق نگاهت جاریست .. نه .. چیزی شبیه این بود .. با این وجود کاش می دانستم چیست .. آنچه سرگردانم کرده و من حتی نمی شناسمش تا بیرونش بکشم .. از این قفس تنگ.

هر چه می کنم نمی شود .. خودش را پنهان می کند .. با شاعرانگی جلو می روم .. مخفی می شود !!

ادیبانه می خواهم بشناسمش .. وحشیانه عصیان می کند ..

درمانده می شوم ورهایش می کنم ... همچون اشک از پرتگاه چشمانم خودش را رها می کند!!

.

.

کفشی از جنس حضور

جاده ای خیس

از بوسه ی نور!!

خستگی را بنویس

می رسد باران ..

با نماهنگ عبور!!

.

.

.

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 ماه با چهره ی زیبا هنوز

در پی خورشید خود از شب به روز

می رود خورشید از مشرق به غرب

مه شتابان می دود در تاب و تب

می گریزد نور باز از چنگ او

ماه اما با هزاران آرزو

می رود اینجا و آنجا در پی اش

کاش می شد او بماند با دلش

......................

روز ها از پی هم می رود

اشک ها در نگاهی می دود

آسمان در سایه ای پل می زند

سیل اشکی بر سر گل می زند

گل نگاهش مانده بر ابر سیاه

تشنه ی یک قطره از آغوش ماه

ماه اما همچنان دنبال نور

در دلش یک آسمان مستی و شور

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:52 توسط no body |


دست هایم را به تو دادم .. تا کورمال کورمال از تاریکی فرار کنی .. اما .. تو مثل برف سرد بودی ..

مثل سنگ سخت بودی .. تو یخ زده بودی و دست هایم را در برف گم کردی .. تو بی تقصیر بودی .. منجمد شده بودی .. مات و بی حرکت ..!

قلبم را از سینه بیرون کشیدم و در دامنت انداختم .. شاید از گرمایش .. یخت باز شود و بتوانی شب را پس بزنی .. اما تو حتی آن را ندیدی .. نپسندیدی .. تو آن یکی را _که نمی دانم از کجا پیدا کرده بودی_ بیشتر دوست داشتی .. سنگی از جنس بلور !

پای آفتاب که به میان آمد .. روز که شد ..

داشتی کم کم آب می شدی .. نه .. گریه نمی کردی .. فقط آب می شدی .. چشم های بسته ات را از آفتاب می گرفتی تا باقیمانده ی تاریکی را از تو فراری ندهد.

ابر شدم ..

................................................................................................

اگر می باریدم و روی سرت می ریختم .. حتما زودتر یخت باز می شد .. تازه آن وقت یک کمان هفت رنگ از آسمان تا قلبت پل می زدو وادارت می کرد که نور را ببینی .. قطره قطره .. چکه چکه .. آب شدم و سقوط کردم .. نه .. هبوط کردم از ارتفاع عشق.. به همه جا می باریدم جز تو .. در و دیوار و خاک و سنگ و .. بدتر از همه چاه ..!

تو چتر داشتی .. بزرگ و سیاه !!

..............................................................................

می توان رشته ی این چنگ گسست

                          می تون ان کاسه ی آن تار شکست

می توان فرمان داد :

                   هان !! ای طبل گران ..

                                     زین پس خاموش بمان ..

.

.

به چکاوک اما .. نتوان گفت مخوان !!


                                    نتوان گفت مخوان .. !

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 10:8 توسط no body |


 

 

دینگ دینگ ـــ"
زنگ ساعت شماته دار که به صدا در می آید چشم هایم را می بندم تا رویای قدیمیمان را دوباره مرور کنم ..
من و تو .. تنها .. توی یک قایق نشسته ایم و روی آب های نسبتا طولانی بالا و پایین می رویم .. باد سرد و مرطوب دریا از روی صورتمان رد می شود .. موهای تو آشفته می شود .. من یخ می کنم و خودم را تا جایی که ممکن است در لباسم پنهان می کنم .. تو به روی من می خندی و نگاهت را به ساحل می دوزی .. ما هیچ کدام دوست نداریم از دریای طوفانی نجات پیدا کنیم.
آب به صورتت می پاشد .. قیافه ات بامزه شده .. ابروهای پیوندت در هم گره خورده و به من می فهماند که چقدر سعی می کنی تعادلت را حفظ کنی و کف قایق پخش نشوی .. من دندان هایم به هم می خورد ..اما تو .. انگار نه انگار ..عین خیالت نیست که نیست ..
ما هردو می خندیم و می لرزیم و به ساحل نگاه می کنیم ..
انگار دریا خیلی از خنده هایمان خوشش نیامده .. یک موج بزرگ زیر قایق می زند و .. من خودم را به لبه ی قایق می چسبانم .. اما وقتی سر بلند می کنم .. تو دیگر نیستی ..
نور زرد فانوس دریایی با هوای مه آلود دریا مثل یک مخروط قاطی شده .. موج ها بالا و پایین می روند .. اما از تو اثری نیست ...
من مانده ام و قایق و ساحلی که از دور پیداست ..
_"
دینگ دینگ .. "
ساعت شماته دار هنوز زنگ می زند .. و دوازدهمین روز نبودنت را اعلام می کند

 

 

 

................................................................................................................

هنوزهم دستهایم را مثل دوران کودکی به دیوار میمالم و راه می روم

هنوزهم اگر خاکی ببینم در گوشه ا ی میروم و به یاد دوران کودکی بازی می کنم

هنوزهم مثل دوران کودکی مشقهایت را مینویسم

هنوز هم وقتی باران می اید در را می بندم و خود را   زیر باران با تو می بینم

تو بزرگ شدی

من ساده بودم بزرگ شدنت را ندیدم

هر کاری کردم بزرگ نشدم

چرا دروغ خودم نخواستم بزرگ شوم

چون در کودکی تو را داشتم 

در بزرگی عکس کودکی تو 

پس همان بهتر کودک بمانم و با تو باشم 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:43 توسط no body |


روز مبادا

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...



مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !



* * *



وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...



هر روز بی تو
روز مبادا است !

...........................................................................................................

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟


می‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنكه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد


خوب می‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی‌بایست داد

.......................................................

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟



 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 16:41 توسط no body |