تبليغاتX
دوشنبه هایه نفرتی

دوشنبه هایه نفرتی

به تومدیونم همیشه

جاده آخر نداره رسيد نا ش خياليه

افق خاكُ ببين تا بي نهايت خاليه

 

تو حصاري افتاديم كه هيچ كجاش در نداره

زندگي يه خط ممتده كه آخر نداره

 

دستامون تو دست هم زندگيا سر مي رسه

ما به هم مي رسيم اما كي به آخر مي رسه

 

لذت اومد نا تو اضطراب رفتنه

طعم آغوشي كه شيرين و تلخه با منه

  

اما كاش دونه باشيم تو خاكا پنهون بمونيم

تو رگ درختاي تازه مث خون بمونيم

 

دست آخرين مسافر كه اسير زمينه

مارُ مثل سيبي از شاخه ي دنيا بچينه

شعر:عبدلجبار کاکایی

..............................................................

مطمئنا هیچ چیز آن طوری نیست که به نظر می رسد .. احساسم را می گویم .. مطمئنا من فقط هیجان زده ام .. همین!

این واضح است .. اصلا احتیاجی نیست بگویم .. واضح است که ذهن من گنجایش فکر کردن به یک موضوع جالب را در آن واحد بیشتر ندارد .. و این روز ها .. خب .. فکر هیجان انگیزی هست که حتی رویای تو را از من می گیرد!!

مسئله به همین راحتی است!! .. اما چرا راحت هضمش نمی کنم .. گمانم سوء هاضمه گرفتم.

تازگی ها نه شاعرم نه نویسنده .. نه حتی صدای خوبی دارم .. تازگی ها هیچ چیز نیستم .. بدون هیچ رویایی .. فقط توی یک خلسه ی سنگین منتظر نشستم تا شاید یک خبر این مه خلسه برانگیز مات کننده را بمکد و قدرت حرکت را به مغزم برگرداند.

او می گفت افلاطون مسئله ی زمان را برای اولین بار حل کرده .. ما توی یک چاهیم که امروز بالاسر این چاه ایستاده .. دیروز هنوز به چاه نرسیده و فردا از چاه عبور کرده .. حالا !!! مثل اینکه یک نفر مرا از چاه بیرون کشیده باشد!!
در کنار امروز و دیروز و فردا می نشینم و دیگر رویایی ندارم .. چقدر همه چیز خالی می شود وفتی رویا را از تو می گیرند!!

من روی یک صندلی چوبی قهوه ای کمرنگ .. دور سرم پر از مه خاکستری غلیظ در محیطی که پر از هیچ است!! نشسته ام .. و حتی تو نیستی !! تو؟؟ چه می گویم .. حتی زیر پایم خالی است .. من معلقم. و مات  زده روبه رویم را نگاه می کنم .. انگار که مه مثل سیمان سرم را بی حرکت کرده .. فقط چشم هایم دور خودشان می چرخند و از هرچه می بینند عبور می کنند .. هیچ چیز قابل پردازش نیست .. چون هیچ چیز نیست که دیده شود .. فقط مه است که چشم هایم را آب می اندازد .. سینه ام تنگ می شود .. مه را نفس می کشم .. مه رسوخ می کند.

مغزم پر از مه می شود!!!

.

.

 در معرکه ی احساس .. من می شکنم یا تو

وقتی که صدا تنهاست .. من عاشقتم یا تو

 

دل در صدف سینه .. آروم نمی شینه

رویاتو بگیر از من .. حتی اگه شیرینه

 

در خاطره ی گنگم .. لبخند تو جا مونده

بردار و ببر با خود .. دلبسته ی ناخونده!!

 

تنها ترم از تردید .. بی پایه تر از امید

چشماتو نمی شه .. از شاخه ی رویا چید!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 8:54 توسط no body |


خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                        کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                         به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                  خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                         که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

                                به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

                              خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

......................................................................................................

اي پيش پرواز کبوترهاي زخمي!

باباي مفقود الاثر! باباي زخمي!


 

گیرم پدر یک آدم فرضیست ‌، باشد!

تا کی فشار خون مادر بیست باشد ؟


دور از تو سهم دختر از اين هفته هم پر!

پس کي؟! کي از حال و هواي خانه غم پر؟!

 

تا ياد دارم برگي از تاريخ بودي

یک قاب چوبی روی دست میخ بودی


توي کتابم هر چه بابا آب مي داد

مادر نشانم عکس توی قاب می داد


 

اينجا کنار قاب عکست جان سپردم

از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم


من بيست سالم شد هنوزم توي قابي!
خوب یک تکانی لا اقل مرد حسابی


 

يک بار هم از گير و دار قاب رد شو!

از سیم های خاردار قاب رد شو


برگرد! تنها يک بغل باباي من باش!
ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش

 

اي دست هايت آرزو آرزوي دست هايم

ناز و ادایم مانده روی دستهایم

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است

شايد تو هم شرمنده ي يک مشت خاکي
جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی

عيبي ندارد خاک هم باشي قبول است

یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است


 

امشب عروسي مي کنم جاي تو خالي!

پای قباله جای امضای تو خالی


اي عکس هايت روي زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش


+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 20:55 توسط no body |


صدای فریادش را که شنیدم از چهارچوب در سرک کشیدم تا ببینم چرا داد و فریاد می کند.

مرا که دید یک ضرب از جا پرید و کمی از پنجره اش دور شد ..

به طرف پنجره ی اتاقم رفتم و شیشه را باز کردم تا نسیم خنک پاییز به صورتم بخورد.

نگاهش را از من گرفت و کنج پنجره اش کز کرد .. خیره خیره نگاهش کردم و گفتم :
_" چیه ؟؟ باز صدایت را به سرت انداخته ای .. باز از کجا دلخوری .. "

نیم نگاهی به من انداخت و زیر لب غرولند کرد .. سرم را به پنجره اش نزدیک کردم و با مهربانی گفتم :

_" نکند از من دلخوری ؟؟ "

سرم را که نزدیک پنجره اش بردم دو ، سه قدم عقب رفت. چیزی نمی گفت. باز هم نگاه می کرد. گناهکارانه گفتم :

_" باشد تو راست می گویی .. اصلا فردا می رویم پرنده فروشی و یک دانه از آن خوشگل هایش را می خریم .. حالا راضی شدی ؟؟ "

فایده نداشت .. او سکوت کرده بود و نگاه غمگینش را به صورت من دوخته بود ..

_" خب باشد .. اصلا فردا برایت یک خانه ی کوچک می گیرم .. یک تاب خوشگل هم برایت می خرم .. فقط اینطوری مرا نگاه نکن .. "

حتی پلک نمی زد .. فقط چشم های پر از غمش را به صورتم دوخته بود.

عصبی شدم و با بداخمی گفتم :
_" ببین هرچه می خواهی بخواه .. اما این یکی را نه .. نمی شود بروی .. من دوستت دارم. تو مال منی .. اصلا اگر بروی از کجا معلوم که زنده بمانی .. "

باز هم چیزی نگفت. فقط نگاه غمگینش را از من گرفت و به آسمان راه راه پشت پنجره اش دوخت ..

خواهشمندانه گفتم : _" حداقل یه چیزی بگو .. "

چشمش را پایین انداخت و بی آنکه به من نگاه کند گفت :
_" جیک جیک !! "

سماجت به خرج دادم و گفتم :
_" باز که حرف خودت را می زنی .. کجا می خواهی بروی بهتر از اینجا .. آبت به راه نیست که هست .. دونت به راه نیست که هست .. دیگر چه می خواهی .. "

نگاه قهر آلودش را در قاب پنجره اش رخاند و پشتش را به من و پنجره اش کرد. سعی کردم منطقی به نظر برسم ، گفتم :

_" ببین مثل بچه ها قهر نکن .. داریم خیلی منطقی با هم حرف می زنیم .. "

برگشت. نگاه خشم آلودی به من کرد و با همان خشم بی سر و ته گفت :

_" جیک جیک جیک !!! " و دوباره به آسمان راه راه پشت پنجره اش خیره شد.

یک چیزی ته دلم شکست. یک چیزی که به گلویم فشار می آورد و چشمم را به سوزش می انداخت .

_" نمی شود بروی .. هیچ فکرش را کردی اگر بخواهی بروی تکلیف من چه می شود .. ؟ آنوقت من بدون تو چه کار کنم ؟؟ تنهایی دق می کنم که .. "

هیچ چیز نگفت اما نگاهش را هم از آسمان نگرفت .

با حسرت به این آسمان راه راه لعنتی پشت پنجره اش نگاه می کرد. انعکاس آسمان در چشمش می درخشید.

گفتم : _" خیلی بی معرفتی .. من این همه تو را دوست دارم و تو .. "

نمی دانم چرا صدایم می لرزید .. نیم نگاه تمسخر آلودی به من انداخت و دوباره به آسمان خیره شد.

دستم را با تردید پیش بردم. هوشیار شد و دو سه قدمی عقب رفت. خیز برداشته بود و منتظر عکس العمل بعدی من بود.

پنجره ی راه راهش را باز کردم و کنار نشستم .. نگاه ناباورش را به من دوخت و یک قدم جلو آمد ..

با تردید گفت : _" جیک جیک .. "

سعی کردم آرام باشم و بگویم : _" چیه ؟ .. مگر همین را نمی خواستی .. بفرما .. برو .. "

لب پنجره اش ایستاد و دوباره نگاهم کرد .. چشمش برق می زد. پرخاشگرانه گفتم :

_" برو تا پشیمون نشدم .. "

با یک حرکت ناگهانی خیز برداشت و از لب پنجره اش پرید .. و وارد آسمانی شد که دیگر راه راه نبود.

سرم را پشت پنجره اش گرفتم .. جلوی چشمم یک آسمان آبی راه راه بود و او که با خوشحالی این طرف و آن طرف می رفت و به من نگاه می کرد و می گفت : _" جیک جیک .... !

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:10 توسط no body |