صدای فریادش را که شنیدم از چهارچوب در سرک کشیدم تا ببینم چرا داد و فریاد می کند.
مرا که دید یک ضرب از جا پرید و کمی از پنجره اش دور شد ..
به طرف پنجره ی اتاقم رفتم و شیشه را باز کردم تا نسیم خنک پاییز به صورتم بخورد.
نگاهش را از من گرفت و کنج پنجره اش کز کرد .. خیره خیره نگاهش کردم و گفتم :
_" چیه ؟؟ باز صدایت را به سرت انداخته ای .. باز از کجا دلخوری .. "
نیم نگاهی به من انداخت و زیر لب غرولند کرد .. سرم را به پنجره اش نزدیک کردم و با مهربانی گفتم :
_" نکند از من دلخوری ؟؟ "
سرم را که نزدیک پنجره اش بردم دو ، سه قدم عقب رفت. چیزی نمی گفت. باز هم نگاه می کرد. گناهکارانه گفتم :
_" باشد تو راست می گویی .. اصلا فردا می رویم پرنده فروشی و یک دانه از آن خوشگل هایش را می خریم .. حالا راضی شدی ؟؟ "
فایده نداشت .. او سکوت کرده بود و نگاه غمگینش را به صورت من دوخته بود ..
_" خب باشد .. اصلا فردا برایت یک خانه ی کوچک می گیرم .. یک تاب خوشگل هم برایت می خرم .. فقط اینطوری مرا نگاه نکن .. "
حتی پلک نمی زد .. فقط چشم های پر از غمش را به صورتم دوخته بود.
عصبی شدم و با بداخمی گفتم :
_" ببین هرچه می خواهی بخواه .. اما این یکی را نه .. نمی شود بروی .. من دوستت دارم. تو مال منی .. اصلا اگر بروی از کجا معلوم که زنده بمانی .. "
باز هم چیزی نگفت. فقط نگاه غمگینش را از من گرفت و به آسمان راه راه پشت پنجره اش دوخت ..
خواهشمندانه گفتم : _" حداقل یه چیزی بگو .. "
چشمش را پایین انداخت و بی آنکه به من نگاه کند گفت :
_" جیک جیک !! "
سماجت به خرج دادم و گفتم :
_" باز که حرف خودت را می زنی .. کجا می خواهی بروی بهتر از اینجا .. آبت به راه نیست که هست .. دونت به راه نیست که هست .. دیگر چه می خواهی .. "
نگاه قهر آلودش را در قاب پنجره اش رخاند و پشتش را به من و پنجره اش کرد. سعی کردم منطقی به نظر برسم ، گفتم :
_" ببین مثل بچه ها قهر نکن .. داریم خیلی منطقی با هم حرف می زنیم .. "
برگشت. نگاه خشم آلودی به من کرد و با همان خشم بی سر و ته گفت :
_" جیک جیک جیک !!! " و دوباره به آسمان راه راه پشت پنجره اش خیره شد.
یک چیزی ته دلم شکست. یک چیزی که به گلویم فشار می آورد و چشمم را به سوزش می انداخت .
_" نمی شود بروی .. هیچ فکرش را کردی اگر بخواهی بروی تکلیف من چه می شود .. ؟ آنوقت من بدون تو چه کار کنم ؟؟ تنهایی دق می کنم که .. "
هیچ چیز نگفت اما نگاهش را هم از آسمان نگرفت .
با حسرت به این آسمان راه راه لعنتی پشت پنجره اش نگاه می کرد. انعکاس آسمان در چشمش می درخشید.
گفتم : _" خیلی بی معرفتی .. من این همه تو را دوست دارم و تو .. "
نمی دانم چرا صدایم می لرزید .. نیم نگاه تمسخر آلودی به من انداخت و دوباره به آسمان خیره شد.
دستم را با تردید پیش بردم. هوشیار شد و دو سه قدمی عقب رفت. خیز برداشته بود و منتظر عکس العمل بعدی من بود.
پنجره ی راه راهش را باز کردم و کنار نشستم .. نگاه ناباورش را به من دوخت و یک قدم جلو آمد ..
با تردید گفت : _" جیک جیک .. "
سعی کردم آرام باشم و بگویم : _" چیه ؟ .. مگر همین را نمی خواستی .. بفرما .. برو .. "
لب پنجره اش ایستاد و دوباره نگاهم کرد .. چشمش برق می زد. پرخاشگرانه گفتم :
_" برو تا پشیمون نشدم .. "
با یک حرکت ناگهانی خیز برداشت و از لب پنجره اش پرید .. و وارد آسمانی شد که دیگر راه راه نبود.
سرم را پشت پنجره اش گرفتم .. جلوی چشمم یک آسمان آبی راه راه بود و او که با خوشحالی این طرف و آن طرف می رفت و به من نگاه می کرد و می گفت : _" جیک جیک .... !