تبليغاتX
دوشنبه هایه نفرتی -

دوشنبه هایه نفرتی

به تومدیونم همیشه

 

 

دینگ دینگ ـــ"
زنگ ساعت شماته دار که به صدا در می آید چشم هایم را می بندم تا رویای قدیمیمان را دوباره مرور کنم ..
من و تو .. تنها .. توی یک قایق نشسته ایم و روی آب های نسبتا طولانی بالا و پایین می رویم .. باد سرد و مرطوب دریا از روی صورتمان رد می شود .. موهای تو آشفته می شود .. من یخ می کنم و خودم را تا جایی که ممکن است در لباسم پنهان می کنم .. تو به روی من می خندی و نگاهت را به ساحل می دوزی .. ما هیچ کدام دوست نداریم از دریای طوفانی نجات پیدا کنیم.
آب به صورتت می پاشد .. قیافه ات بامزه شده .. ابروهای پیوندت در هم گره خورده و به من می فهماند که چقدر سعی می کنی تعادلت را حفظ کنی و کف قایق پخش نشوی .. من دندان هایم به هم می خورد ..اما تو .. انگار نه انگار ..عین خیالت نیست که نیست ..
ما هردو می خندیم و می لرزیم و به ساحل نگاه می کنیم ..
انگار دریا خیلی از خنده هایمان خوشش نیامده .. یک موج بزرگ زیر قایق می زند و .. من خودم را به لبه ی قایق می چسبانم .. اما وقتی سر بلند می کنم .. تو دیگر نیستی ..
نور زرد فانوس دریایی با هوای مه آلود دریا مثل یک مخروط قاطی شده .. موج ها بالا و پایین می روند .. اما از تو اثری نیست ...
من مانده ام و قایق و ساحلی که از دور پیداست ..
_"
دینگ دینگ .. "
ساعت شماته دار هنوز زنگ می زند .. و دوازدهمین روز نبودنت را اعلام می کند

 

 

 

................................................................................................................

هنوزهم دستهایم را مثل دوران کودکی به دیوار میمالم و راه می روم

هنوزهم اگر خاکی ببینم در گوشه ا ی میروم و به یاد دوران کودکی بازی می کنم

هنوزهم مثل دوران کودکی مشقهایت را مینویسم

هنوز هم وقتی باران می اید در را می بندم و خود را   زیر باران با تو می بینم

تو بزرگ شدی

من ساده بودم بزرگ شدنت را ندیدم

هر کاری کردم بزرگ نشدم

چرا دروغ خودم نخواستم بزرگ شوم

چون در کودکی تو را داشتم 

در بزرگی عکس کودکی تو 

پس همان بهتر کودک بمانم و با تو باشم 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:43 توسط no body |