دست هایم را به تو دادم .. تا کورمال کورمال از تاریکی فرار کنی .. اما .. تو مثل برف سرد بودی ..
مثل سنگ سخت بودی .. تو یخ زده بودی و دست هایم را در برف گم کردی .. تو بی تقصیر بودی .. منجمد شده بودی .. مات و بی حرکت ..!
قلبم را از سینه بیرون کشیدم و در دامنت انداختم .. شاید از گرمایش .. یخت باز شود و بتوانی شب را پس بزنی .. اما تو حتی آن را ندیدی .. نپسندیدی .. تو آن یکی را _که نمی دانم از کجا پیدا کرده بودی_ بیشتر دوست داشتی .. سنگی از جنس بلور !
پای آفتاب که به میان آمد .. روز که شد ..
داشتی کم کم آب می شدی .. نه .. گریه نمی کردی .. فقط آب می شدی .. چشم های بسته ات را از آفتاب می گرفتی تا باقیمانده ی تاریکی را از تو فراری ندهد.
ابر شدم ..
................................................................................................
اگر می باریدم و روی سرت می ریختم .. حتما زودتر یخت باز می شد .. تازه آن وقت یک کمان هفت رنگ از آسمان تا قلبت پل می زدو وادارت می کرد که نور را ببینی .. قطره قطره .. چکه چکه .. آب شدم و سقوط کردم .. نه .. هبوط کردم از ارتفاع عشق.. به همه جا می باریدم جز تو .. در و دیوار و خاک و سنگ و .. بدتر از همه چاه ..!
تو چتر داشتی .. بزرگ و سیاه !!
..............................................................................
می توان رشته ی این چنگ گسست
می تون ان کاسه ی آن تار شکست
می توان فرمان داد :
هان !! ای طبل گران ..
زین پس خاموش بمان ..
.
.
به چکاوک اما .. نتوان گفت مخوان !!
نتوان گفت مخوان .. !