جاده آخر نداره رسيد نا ش خياليه
افق خاكُ ببين تا بي نهايت خاليه
تو حصاري افتاديم كه هيچ كجاش در نداره
زندگي يه خط ممتده كه آخر نداره
دستامون تو دست هم زندگيا سر مي رسه
ما به هم مي رسيم اما كي به آخر مي رسه
لذت اومد نا تو اضطراب رفتنه
طعم آغوشي كه شيرين و تلخه با منه
اما كاش دونه باشيم تو خاكا پنهون بمونيم
تو رگ درختاي تازه مث خون بمونيم
دست آخرين مسافر كه اسير زمينه
مارُ مثل سيبي از شاخه ي دنيا بچينه
شعر:عبدلجبار کاکایی
..............................................................
مطمئنا هیچ چیز آن طوری نیست که به نظر می رسد .. احساسم را می گویم .. مطمئنا من فقط هیجان زده ام .. همین!
این واضح است .. اصلا احتیاجی نیست بگویم .. واضح است که ذهن من گنجایش فکر کردن به یک موضوع جالب را در آن واحد بیشتر ندارد .. و این روز ها .. خب .. فکر هیجان انگیزی هست که حتی رویای تو را از من می گیرد!!
مسئله به همین راحتی است!! .. اما چرا راحت هضمش نمی کنم .. گمانم سوء هاضمه گرفتم.
تازگی ها نه شاعرم نه نویسنده .. نه حتی صدای خوبی دارم .. تازگی ها هیچ چیز نیستم .. بدون هیچ رویایی .. فقط توی یک خلسه ی سنگین منتظر نشستم تا شاید یک خبر این مه خلسه برانگیز مات کننده را بمکد و قدرت حرکت را به مغزم برگرداند.
او می گفت افلاطون مسئله ی زمان را برای اولین بار حل کرده .. ما توی یک چاهیم که امروز بالاسر این چاه ایستاده .. دیروز هنوز به چاه نرسیده و فردا از چاه عبور کرده .. حالا !!! مثل اینکه یک نفر مرا از چاه بیرون کشیده باشد!!
در کنار امروز و دیروز و فردا می نشینم و دیگر رویایی ندارم .. چقدر همه چیز خالی می شود وفتی رویا را از تو می گیرند!!
من روی یک صندلی چوبی قهوه ای کمرنگ .. دور سرم پر از مه خاکستری غلیظ در محیطی که پر از هیچ است!! نشسته ام .. و حتی تو نیستی !! تو؟؟ چه می گویم .. حتی زیر پایم خالی است .. من معلقم. و مات زده روبه رویم را نگاه می کنم .. انگار که مه مثل سیمان سرم را بی حرکت کرده .. فقط چشم هایم دور خودشان می چرخند و از هرچه می بینند عبور می کنند .. هیچ چیز قابل پردازش نیست .. چون هیچ چیز نیست که دیده شود .. فقط مه است که چشم هایم را آب می اندازد .. سینه ام تنگ می شود .. مه را نفس می کشم .. مه رسوخ می کند.
مغزم پر از مه می شود!!!
.
.
در معرکه ی احساس .. من می شکنم یا تو
وقتی که صدا تنهاست .. من عاشقتم یا تو
دل در صدف سینه .. آروم نمی شینه
رویاتو بگیر از من .. حتی اگه شیرینه
در خاطره ی گنگم .. لبخند تو جا مونده
بردار و ببر با خود .. دلبسته ی ناخونده!!
تنها ترم از تردید .. بی پایه تر از امید
چشماتو نمی شه .. از شاخه ی رویا چید!!